تبليغاتX
بی نشان -

بسم ا...

1 - چند روزی هست که هر بار به وبلاگم سر میزنم تا چند خطی بنویسم اصلا دستم به نوشتن نمیرود ...

شاید یکی از دلایلش این است که خودم زیاد ردیف نیستم یا شاید به این خاطر است که احساسم میگه این نوشتن ها فایده ندارد بنویس اما مفید بنویس!!!!!!

2 - الان داشتم به این فکر می کردم که زندگی هم همینطور شده... اگر ادم چیزی برای نوشتن نداشته باشد دیگر کسی سری به او نخواهد زد

3 - دیگر کسی به من سری نمیزند ، دیگر صدایی نمی شنوم ، دیگر نجوایی نمی اید ، دیگر بویی استنشاق نمی شود ، دیگر ...

4 - آه از لحظه هایی که آدم در زندگی دیگر برای نوشتن چیزی ندارد

آه از لحظه هایی که مردم ببینند تورا آنگونه که نیستی

آه از ان لحظه ای که به خود می ایی و ...

به خود که امدی جز سیاهی نمی بینی و البته حسرتی که دیگر سودی ندارد، نه نه اشتباه کردم حسرتی که کلی خریدار دارد حسرتی که تو را تا بیت المعمور دوست میکشاند حسرتی که میشکند آنچه تا به حال برای خودت در نزد مردم ساخته ای و از برای خدا هیچ دانه ای را نکاشتی....

یادم  به ایه لا تقنطوا من رحمت ا... می آید و امیدوار می شوم.

5 - کاش روزی بیاید ازین نفس خلاصم کنند!

6 - هر چی میکشیم از این نفس میکشیم

7 - وقتی شنیدم آیت ا.. بهجت با ان همه نور و مایه ان همه رحمت و برکت از دنیا رفتند خیلی دلم گرفت خیلی

8 - هنوز هم این دل گرفته است ...

هفت شهر عشق را عطار گشت و رفت در آغوش یار
و ماهنوز اندر خم یک کوچه تاریک و سیاه و کثیف دست و پا میزنیم

جدا خنده نداره؟

9 - یکی دیگر هم رفت تا ما باز هم به خودمان بیاییم و من به خود امدم اما باز دارم میروم نمیدانم

کی میرسد روزی که دیگر نروم . بمانم همینجا کنار همین خانه گلی که بوی عطر یاس میدهد و پر است از دوده  و  غبار و صدای آه مادری که غریبانه دست بر پهلو میگرفت و برای ظهور آخرین فرزند خویش دعا میکرد

10 - نمی دانم چرا دیگر صدایی از این خانه نمی آید؟ نمی دانم......

آری انگار هنوز هم در این خانه دارد می سوزد

آری انگار هنوز هم بوی خاک می اید

11 - همیشه  آرزو داشتم آخرین فرزند کمی از خاک چادر مادرش را بر سرم بریزد

تا شاید من دیگر من نباشم ...

و می روم این بار تا لحظه ای بیاید که دیگر این من در کار نیاشد...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 16:24 | لینک ثابت |