فرزند یکی از علمای بزرگ وقتی از شدت گناه مضطر شد و به پدرش مراجعه کرد تا چاره ای بیاندیشد . پدر گفت فرزندم امیدوار باش و از این به بعد هر گناهی که در هر روز مرتکب می شوی یک میخ به درون تخته ای بر روی اتاق بکوب! و برای گناهانت توبه ای داشته باش و از برای هر توبه میخی را از تخته بیرون بیاور!
فرزند رفت و به ازاء هر گناه خود میخی را به تخته دیوار اتاق کوبید و البته با سعی بر توبه میخها را بیرون میکشید
این قدر این اتفاق افتاد تا دیگر میخی بر روی تخته باقی نماند!
پدر با دیدن این وضعیت بسیار فرزندش را تشویق و تعریف کرد اما فرزند باز هم بیشتر از گذشته غمناک بود
وقتی پدر از این ناراحتی پرسید پسر گفت :
پدر بر روی این تخته میخی بر جای نمانده اما ببین دیگر جای سالمی در این تخته برایم باقی نمانده است!!!!
من :
نمی دونم دل ما چه وضعیتی پیدا کرده نمیدونم از بس که میخها کوبیدیم بر این دل
و گاهی توبه ای ...
با تمام بیخیالی رد پای گناه هایمان را بر روی این دل به نظاره نشسته ایم
و امان از دل آقای غریبی که هر روز به بهانه ای دست دعایی بلند میکند
و در عجبم
که ما بیچاره هارا بیشتر دعا میکند
وما همچنان اندر خم یک کوچه ایم...
