تبليغاتX
بی نشان

امان از دل مهدی...

نمی دانم ما در کدام صف به انتظار نشستیم...

حق یا باطل

نمیدانم...

همین

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 16:6 | لینک ثابت |

الهی ...

کیف حیلتی؟

یا ستارالعیوب

ویا غفارالذنوب...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 19:29 | لینک ثابت |
میگن و همیشه گفتن اگه میخواین کسی رو خوبتر بشناسید یه نگاه به اطرافیانش بندازین....

خوب دور و بر کاندیدا چی میگذره؟

چه کسانی و با چه نیتی؟

خوب دقت کنید...

همین...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 15:5 | لینک ثابت |
می نویسم به نام خدا

می نویسم از این دل

می خوانم  درد

می نویسم از عشق

می خوانم  وطن

می نویسم از اسلام

می خوانم خون

می نویسم از جان

می خوانم ...

 می خوانم شهادت!

از شهدا از کسانی که روزی جان خود را انقدر بی ارزش دیدند تا خون خود را فدای اسلام و ایران کنند تا امروزی نیاید که بعضی ها فقط با این لغات بازی کنند.

اما انگار امد انروز...

مردمانی که انقدر دور افتاده اند که دیگر یادشان نمی اید زیر چتر عنایت کسانی نفس می کشند که از ما هم زنده تر هستند و چشمان کثیف ما انقدر سیاهی دیده است که دیگر لیاقت دیدن نور را نداشته باشد

اری قدر هر چیز را ندانستیم گرفتندش...

و اکنون زمانه ایست که بعضی ادمیان اخر الزمانش هر وقت که لازم باشد از تمام ارزشهای اسلام و مملکت می گذرند تا به گونه ای خنده آور زنده کننده ارزشهایی باشند که خود برای منفعتشان می سازند تا دیگر ارزش را به گونه ای تعریف کنند که از اسلام جز نامی باقی نماند!

انگار دیگر زمانی نزدیک است که می ترسی بگویی من مسلمانم یا بگویی من منتظرم

هرچند خودم هم دیگر مسلمان نیستم...

خودم هم خیلی چیزها را فراموش کرده ام

خودم هم معنای انتظار ار نمی فهمم

خودم هم دیگر یادم نمی اید ارزشی و خدایی

اری من هم فقط حرف میزنم

می گویم اسلام

می نویسم .....

اه میترسم از صحرای محشر

می ترسم از زمانی که این روایت مصداق پیدا می کند که :

ان لحظه که ما بچه شیعه ها همگی در صف محشریم همین من و تو و اون و دیگری ، همه مان منتظر یه اتفاقیم که ناگهان دری از نور باز می شود و مادری قد کمان وارد صحرای محشر میشود. می گویند دختر رسول الله است و نامش فاطمه . همه سرها به زیر میافتد.

خانم ارام ارام در میانمان عبور می کنند و تک به تک انگار کبوتری که از روی زمین دانه جدا میکند، افرادی را با اسمشان صدا می کنند و به ملائک خدا میگویند اینها را با من همراه کنید...

همیشه این قسمت ماجرا دلم را می سوزاند که ایا ما هم...

اما این را میدانم که این لحظه چقدر خجالت می کشم




نوشته شده توسط علیرضا رضوان در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 14:28 | لینک ثابت |
داداش خوبم یه مطلب رو وبلاگش داشت که خیلی تکونم داد خیلی...

نوشته بود:

"جایی برای پیرمرد ها نیست...

این است رسم زمانه...."

یادم به حضور ما در محضر مهدی فاطمه (روحی فداه) افتاد

که چقدر این دل پیر شده پیر پیر... 

انگار اقا هم دیگه به این دل نگاهی نمیندازن...

یا صاحب الزمان

ترسم تو بیایی ، من آن روز نباشم

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 14:35 | لینک ثابت |