اما گذشت و گذشت تا اکنون که چشم باز میکنم و به دور و برم نگاه میکنم رسیده ام به دانشگاهی و تشکیلاتی و کسوتی البته خوشایند نه مادی بل الهی... و البته کسوتی کاملا سیاسی
میگویم تو کجا اینجا کجا ؟؟؟؟ و کلید واژه هایی که اندر دلیل این رابطه به ذهنم میاید :
خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حضرت حجت (روحی فداه) !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقای غریبم آ سد علی آقا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و...
و کلی آرمان دانشجویی و دانشگاهی.....
خوب که فکر میکنم تمام اینا بر میگرده به یه واژه !
سیاست
به این نتیجه رسیدم که اگر آرزوی قرب الهی داری سیاست رو یادت نره اینکه اگر دنبال دیانتی هستی حتما باید دنبال سیاستی باشی که همیشه چراغی باشد بر سر راه سبز دیانت و انتظار.
اینکه اگر شیعه ای اما بیخیال تمام اتفاقات شده ای و دنبال عبادتی بدان هستی در حالیکه نیستی
اینکه روزی بانگی برآید انا المهدی ( ان شاا... ) و تو به قول آقا سید مرتضی آوینی از کدامین قبیله ای؟
آه خدای من کی از این نفس خلاصم میکنی؟؟؟؟؟
و اینکه تا یادم هست :
اگر سیاسیون این مملکت این واژه مقدس را با توجه به اصل و ارزش خودش دریابند و البته تعاریف ذهنی خود را منطبق بر بینش و شعور سیاسی قرار دهند یقینا وضعیتی پیش نمی امد که ارزشهای اسلام بازیچه ی دست مترسکهای این باغ قرار گیرد و ....
همین...
در وبلاگ اقا سید ( انجوی نژاد) یک دست نوشته دیدم بدم نیامد اینجا هم بیارمش :
اخیرا سالگرد پرواز پرستوهای خونین بال حسینیه بود
مشهد - سال تحویل 87 - فلکه آب
بچه ها برای سال تحویل دارن می رن حرم . همه دم گرفتن : اینجا حرم عشق است ..... اینجا حرم لیلاست
نمی دونم چرا به صفوف بچه ها خیره موندم !؟ صداها قاطی میشه . گردان های عازم به خط !! با نوای کاروان ..... ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش !!؟ وا !!!!!؟ یعنی چی آخه !!؟ یه نگاه بگنبد طلایی می ندازم . یا امام رضا ! امسال خبریه !؟ ........ با زمزمه بچه ها همراه میشم : یا مقلب القلوب والابصار
تهران - 9 / 1 / 87 - تنهام
دلم گرفته . خیلییییییییییی . بعد اینهمه مدت چی شده من اینقدر هوای روزای سبزو کردم !؟ سال هاست از دعا برای شهادت نا امید نشدم و هیچوقت حتی آرزوم کمرنگ نشده چه برسه به نا امید
وقت خوبیه . مروری بر دنیام می کنم و آنچه گذشته و آنچه در راهه . بدجوری فکر عاقبت نگرانم می کنه . همیشه و آرامشمو می گیره . تنهایی هام کمکم می کنه برا بهتر فکر کردن . کااااااااااش
شیراز - 17 / 1 / 87 - حسینیه سید الشهداء
بحث خود فریبی رو شروع می کنم . خیلی لازمه . هم برا خودم هم بچه ها . تازه دیر هم شده . باید مرور کرد . شاید عمری که گمان می کنم عبادته و وظیفه و ..... همش یه خودفریبی بزرگ باشه . یه مقدار از بحث تکراریه . تکرار مکررات . لازمه . هر چی باشه مکررات بهتر از مزخرفاته
فضای حسینیه سبز سبزه . نور پروژکتورها در سبزی دیوارها فضای غریبی رو تداعی می کنه . اصلا من چمه ؟ وقتی دایره های سینه زنی شکل می گیره با لذت غمناکی به بچه ها خیره میشم . همیشه این خیره شدنو دوست دارم . احساس می کنم دارم به خط شکنا نگاه می کنم . ضربان قلبم خیلی تنده . دکتر گفته حتما اینجور مواقع باید پروپرانولول بخوری . می شینم . قرص رو می ندازم بالا !! افاقه ای نمی کنه . وااااااااااای خدا چمه !؟ کاش اینا افسانه بود
شیراز - 24 / 1 / 87 - حسینیه سید الشهداء
عصری غسل شهادت کردم . بعد ها یادم اومد !!!؟ چرا ؟ خب من معمولا زیاد غسل شهادت می کنم . از علائم امید و یقینه . ولی در اوقات خاص . این دفعه همینجووووررررری
قسمت دوم بحث خود فریبی . وسطای بحث صحبت می ره سمت اینکه شاید امشب شب اخرمون باشه و چی جواب بدیم و چیزایی که زیاد ربطی به بحث نداره و چیزایی که خودم هم بعدا فهمیدم گفتم !!!؟ ضربان قلبم اصلا تنظیم نیست . قرص هم بی فایده ست .
عرق سردی رو پیشونیم نشسته . رنگم هم حتما پریده . یه حس بدی دارم . خیلی بی ربطه !!؟ احساس بازم بازماندگی !!!؟ وا !!!!!!!؟ خب چرا ؟ چراغا رو خاموش می کنن . فضای مناجات خیلی بهم چسبید . اشکام بی اختیار میاد . امشب مناسبت عزا نیست . می خوایم جلسه رو مناجاتی اداره کنیم . یه دم زمینه مدحی . مرتضی هم قراره مناجاتی واحدو بگیره . دمو میدم : به مشبک ضریحت دلم گره خورده ..... بخدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده ..... آبرویی که به من دادی نمی دیدم در خواب ..... حسییییین ابی عبدلله ثارلله
بسرعت خودمو می رسونم به وسط حسینیه . جمعیت رو با ولع عجیب و غریبی می شکافم . رسیدم
میکرفون دوم آماده است . یا علی . واااااحد
بی تو ای صاحب زمان ..... بی قرارم هر زمان
و ناگهان : بووومب
برمی گردم به سمت صدا . در میان نوری خیره کننده اشیاء و اجسامی رو می بینم که به آسمون پرت میشن . قفسه یادمان دفاع مقدس هم هست !!؟ مثه برق دویدم سمت انفجار . با نگاه اول فهمیدم چه خبره . از همه واضح تر نصف بدن یکی از برادرا بود که به زیر پنجره نزدیک سقف چسبیده بود . با سرعت خودمو رسوندم به سمت منبر . باید جو رو آروم کنم وگرنه تلفات خروج این جمعیت تلفات بیشتری در پی داره
خبر مثه برق و باد پیچید . همه اومدن . دوست و دشمن . غریبه و آشنا ... بقیه اش رو همه میدونیم
بیست و پنج روز غربت و از همه طرف خوردن و زیر همه جور - دقت کنید - همممه جووور !!!!!؟ سوالی رفتن و سکوت و صبری که با توکل جواب داد
سکوت و صبری که نمونه بسیااااار کوچکی از نمونه های بسیااااار بزرگ اتفاق افتاده در تاریخ بود . مگه چه خبره ؟ میون بنده های خدا ما امتحانمون از هممهههه کوچکتر و ساده تر بود . اصلا من عدد امتحانای بزرگ نیستم . خدا هم میدونه
ما کوچولو ها و دردای کوچولومون
و حقیقت روشن شد . خون بچه ها جواب داد
روسیاهی بر ذغال ماند و درس ها برای عبرت گیران . و یکسال گذشت و هر چی بگم تکراریه . فقط اینو میدونم آرزومندی بالاخره جواب میده . و میدونم دفاع از خود راه دفاع خدا رو می بنده و میدونم که : افوض امری الی الله . ان الله بصیر بالعباد
و میدونم که عده ای که کاش من جزوشون نباشم نمی تونن هیچ نوری و هیچ حقی رو ببینن و هنوزم ندیدن
می خواستم خیلی مفصل بنویسم اما قسمت نبود . شاید و شاید بشرط عمر و مجال فرصتی دیگر
بی نشان : اه دلم گرفته ...
بسم الله...

خوش به حال اون کبوتری که تو پروازش بدی
یا امام رضا ...
نه نه اصلا همش تلخه چه شیرین چه تلخش همه تلخ تلخ تلخ
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
