تبليغاتX
بی نشان
یا رفیق من لا رفیق له ....

هر وقت که کسی رو به جای تو تواین دل نذاشتم خوب درکت کردم

خوب بوسیدمت

خوب در آغوشت گرفتم

خوب نگاهت کردم

خوب نگاهم کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:23  توسط علیرضا رضوان  | 

موسی (ع) یه عصا داشت که معمول کاراش رو با اون انجام میداد

 از کندن یه دونه میوه از درخت تا البته شکاف بحر...

با خودم فکر می کردم که عجب افتخاریه اینکه اتمی از مولکولهای اون چوب یا البته عصایی باشیم که مهدی فاطمه (س) میزنه به کون و مکان تا بگرده و همچنان بگرده!!!

مولای ما! شکی نیست که شما نیازی به ما بیچاره ها ندارید

 این ما هستیم که همواره در طلب و نیازیم

و این اتم عجب اقبالی داشته که ذره ای از ذره های این چوب  شده!

و باز نظر از شما و...

و بی معرفتی از ما.

یادم نمیره اوقاتی رو که دور خونه خدا عاشقانه میگشتم ودنبال یه گمشده بودم...

درسته این چشم لایق دیدن نیست اما گفتم شاید  اون جا دیگه...

وهمچنان میگردم آقا جان!

 اما نه فقط دنبال شما!

به دور شما و به دنبال خودم

و انگار به دنبال آرزوهای مزخرف و تمام نشدنی دنیا

آه ازین کثیفی ها که این همه دل پاک رو به .... تبدیل کرده 

ومن خود گمشده ای هستم در این همه گمگشته!

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:20  توسط علیرضا رضوان  | 

وقتی ببینید دست کسی را  بزرگی به گرمی می فشارد و شما مدتها دستتان بر دری مانده است!

چه حالی میشوید؟

حسرت و حسادتی ترش!!!!!

انگار داغ آتشی که تمام وجودت را فرا می گیرد

 وقتی مهدی فاطمه(عج) را محاط در میان خوبان می بینی

و تو

در گوشه ای تنها به نظاره نشسته ای که

آیا می شود

 گاهی

روزی

ما هم...

اما چه زیباست خدای آرزوهای محال!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:44  توسط علیرضا رضوان  |