تبليغاتX
بی نشان
یکی نیست بگه بچه یه نگاه به خودتو دور و بریاتو این دنیا بنداز

آخه کدومش موندگاره که اینقدر محکم دل بستی

یه خورده فکر کن...

دلت به چی خوشه؟

به دنیا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه به دنیا نه بهتر بگم به ذره ای از دنیا دلت خوشه

ای من بدتر از بد

برو بمیر.

 

 

وقتی وارد این ماه پر برکت و رحمت شدیم حسابی دلم لرزید

واقعا این منم که یک سال دیگه عمر کردم تا باز هم ببینم این ماه رو؟

باز هم بوی خاک میده این ماه

بوی دیوار سنگی خانه پاک خدا

وقتی که شکافت و ...

یادش بخیر اون روزهای دست نیافتنی

دور خونه خدا می چرخیدیم

با عشق

با او

لبیک میگفتیم و

می نشستیم به دیوار شکاف خورده اون خانه نگاه میکردیم

یادش بخیر نفهمیدم چه طوری گذشت

یعنی این من بود؟

در تب و تاب نگاه های غریبانه سمت بقیع خاموش

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 15:35 | لینک ثابت |

امان از دل مهدی...

نمی دانم ما در کدام صف به انتظار نشستیم...

حق یا باطل

نمیدانم...

همین

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 16:6 | لینک ثابت |

الهی ...

کیف حیلتی؟

یا ستارالعیوب

ویا غفارالذنوب...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 19:29 | لینک ثابت |
میگن و همیشه گفتن اگه میخواین کسی رو خوبتر بشناسید یه نگاه به اطرافیانش بندازین....

خوب دور و بر کاندیدا چی میگذره؟

چه کسانی و با چه نیتی؟

خوب دقت کنید...

همین...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 15:5 | لینک ثابت |
می نویسم به نام خدا

می نویسم از این دل

می خوانم  درد

می نویسم از عشق

می خوانم  وطن

می نویسم از اسلام

می خوانم خون

می نویسم از جان

می خوانم ...

 می خوانم شهادت!

از شهدا از کسانی که روزی جان خود را انقدر بی ارزش دیدند تا خون خود را فدای اسلام و ایران کنند تا امروزی نیاید که بعضی ها فقط با این لغات بازی کنند.

اما انگار امد انروز...

مردمانی که انقدر دور افتاده اند که دیگر یادشان نمی اید زیر چتر عنایت کسانی نفس می کشند که از ما هم زنده تر هستند و چشمان کثیف ما انقدر سیاهی دیده است که دیگر لیاقت دیدن نور را نداشته باشد

اری قدر هر چیز را ندانستیم گرفتندش...

و اکنون زمانه ایست که بعضی ادمیان اخر الزمانش هر وقت که لازم باشد از تمام ارزشهای اسلام و مملکت می گذرند تا به گونه ای خنده آور زنده کننده ارزشهایی باشند که خود برای منفعتشان می سازند تا دیگر ارزش را به گونه ای تعریف کنند که از اسلام جز نامی باقی نماند!

انگار دیگر زمانی نزدیک است که می ترسی بگویی من مسلمانم یا بگویی من منتظرم

هرچند خودم هم دیگر مسلمان نیستم...

خودم هم خیلی چیزها را فراموش کرده ام

خودم هم معنای انتظار ار نمی فهمم

خودم هم دیگر یادم نمی اید ارزشی و خدایی

اری من هم فقط حرف میزنم

می گویم اسلام

می نویسم .....

اه میترسم از صحرای محشر

می ترسم از زمانی که این روایت مصداق پیدا می کند که :

ان لحظه که ما بچه شیعه ها همگی در صف محشریم همین من و تو و اون و دیگری ، همه مان منتظر یه اتفاقیم که ناگهان دری از نور باز می شود و مادری قد کمان وارد صحرای محشر میشود. می گویند دختر رسول الله است و نامش فاطمه . همه سرها به زیر میافتد.

خانم ارام ارام در میانمان عبور می کنند و تک به تک انگار کبوتری که از روی زمین دانه جدا میکند، افرادی را با اسمشان صدا می کنند و به ملائک خدا میگویند اینها را با من همراه کنید...

همیشه این قسمت ماجرا دلم را می سوزاند که ایا ما هم...

اما این را میدانم که این لحظه چقدر خجالت می کشم




نوشته شده توسط علیرضا رضوان در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 14:28 | لینک ثابت |
داداش خوبم یه مطلب رو وبلاگش داشت که خیلی تکونم داد خیلی...

نوشته بود:

"جایی برای پیرمرد ها نیست...

این است رسم زمانه...."

یادم به حضور ما در محضر مهدی فاطمه (روحی فداه) افتاد

که چقدر این دل پیر شده پیر پیر... 

انگار اقا هم دیگه به این دل نگاهی نمیندازن...

یا صاحب الزمان

ترسم تو بیایی ، من آن روز نباشم

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 14:35 | لینک ثابت |
انگار هنوز دری در حال سوختن است...

کاش کمی از خاک چادر مادر روزیمان می شد تا...

تا دیگر این من ، من نباشد

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 16:29 | لینک ثابت |

بسم ا...

1 - چند روزی هست که هر بار به وبلاگم سر میزنم تا چند خطی بنویسم اصلا دستم به نوشتن نمیرود ...

شاید یکی از دلایلش این است که خودم زیاد ردیف نیستم یا شاید به این خاطر است که احساسم میگه این نوشتن ها فایده ندارد بنویس اما مفید بنویس!!!!!!

2 - الان داشتم به این فکر می کردم که زندگی هم همینطور شده... اگر ادم چیزی برای نوشتن نداشته باشد دیگر کسی سری به او نخواهد زد

3 - دیگر کسی به من سری نمیزند ، دیگر صدایی نمی شنوم ، دیگر نجوایی نمی اید ، دیگر بویی استنشاق نمی شود ، دیگر ...

4 - آه از لحظه هایی که آدم در زندگی دیگر برای نوشتن چیزی ندارد

آه از لحظه هایی که مردم ببینند تورا آنگونه که نیستی

آه از ان لحظه ای که به خود می ایی و ...

به خود که امدی جز سیاهی نمی بینی و البته حسرتی که دیگر سودی ندارد، نه نه اشتباه کردم حسرتی که کلی خریدار دارد حسرتی که تو را تا بیت المعمور دوست میکشاند حسرتی که میشکند آنچه تا به حال برای خودت در نزد مردم ساخته ای و از برای خدا هیچ دانه ای را نکاشتی....

یادم  به ایه لا تقنطوا من رحمت ا... می آید و امیدوار می شوم.

5 - کاش روزی بیاید ازین نفس خلاصم کنند!

6 - هر چی میکشیم از این نفس میکشیم

7 - وقتی شنیدم آیت ا.. بهجت با ان همه نور و مایه ان همه رحمت و برکت از دنیا رفتند خیلی دلم گرفت خیلی

8 - هنوز هم این دل گرفته است ...

هفت شهر عشق را عطار گشت و رفت در آغوش یار
و ماهنوز اندر خم یک کوچه تاریک و سیاه و کثیف دست و پا میزنیم

جدا خنده نداره؟

9 - یکی دیگر هم رفت تا ما باز هم به خودمان بیاییم و من به خود امدم اما باز دارم میروم نمیدانم

کی میرسد روزی که دیگر نروم . بمانم همینجا کنار همین خانه گلی که بوی عطر یاس میدهد و پر است از دوده  و  غبار و صدای آه مادری که غریبانه دست بر پهلو میگرفت و برای ظهور آخرین فرزند خویش دعا میکرد

10 - نمی دانم چرا دیگر صدایی از این خانه نمی آید؟ نمی دانم......

آری انگار هنوز هم در این خانه دارد می سوزد

آری انگار هنوز هم بوی خاک می اید

11 - همیشه  آرزو داشتم آخرین فرزند کمی از خاک چادر مادرش را بر سرم بریزد

تا شاید من دیگر من نباشم ...

و می روم این بار تا لحظه ای بیاید که دیگر این من در کار نیاشد...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 16:24 | لینک ثابت |

بسم ا...

فرزند یکی از علمای بزرگ وقتی از شدت گناه مضطر شد و  به پدرش مراجعه کرد تا چاره ای بیاندیشد . پدر گفت فرزندم امیدوار باش و از این به بعد هر گناهی که در هر روز مرتکب می شوی یک میخ به درون تخته ای بر روی اتاق بکوب! و برای گناهانت توبه ای داشته باش و از برای هر توبه میخی را از تخته بیرون بیاور!

فرزند رفت و به ازاء هر گناه خود میخی را به تخته دیوار اتاق کوبید و البته با سعی بر توبه میخها را بیرون میکشید

این قدر این اتفاق افتاد تا دیگر میخی بر روی تخته باقی نماند!

پدر با دیدن این وضعیت بسیار فرزندش را تشویق و تعریف کرد اما فرزند باز هم بیشتر از گذشته غمناک بود

وقتی پدر از این ناراحتی پرسید پسر گفت :

پدر بر روی این تخته میخی بر جای نمانده اما ببین دیگر جای سالمی در این تخته برایم باقی نمانده است!!!!

من : 

نمی دونم دل ما چه وضعیتی پیدا کرده نمیدونم از بس که میخها کوبیدیم بر این دل

و گاهی توبه ای ...

با تمام بیخیالی رد پای گناه هایمان را بر روی این دل به نظاره نشسته ایم

و امان از دل آقای غریبی که هر روز به بهانه ای دست دعایی بلند میکند

و در عجبم

که ما بیچاره هارا بیشتر دعا میکند

وما همچنان اندر خم یک کوچه ایم...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 12:18 | لینک ثابت |
دیروز خیلی دلم گرفته بود خیلی ...

اینقدر دنبال علتش گشتم تا آخر پیدا شد.

می دانم دیروز این دل میهمان بود

میهمان یک آقای بی نشان!!!!

نه نه آقای حاضر در پی ما گمگشتگان!

میگویند وقتی بی اختیار دلت می گیرد و نگاهت به روی خدا میافتد

  بدان و باور داشته باش که

کسی در جایی مقدس با نفسی پاک دلش برایت تنگ شده است و همچون همیشه دستانش را مهربانانه به بهانه دعای تو رو به در گاه حضرت حق بلند کرده است

میدانم بار دیگر

دیروز

به مانند روزهای دیگر

نگاه غریبانه آقا

و اشکهایی از برای آدم نشدن من

اقا بگذار که در سایه دیوار تو باشم...

نوشته شده توسط علیرضا رضوان در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 9:39 | لینک ثابت |