تبليغاتX
بی نشان

بی نشان

دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم

خیلی حسین (ع) زحمت مارا کشیده است ...

( البته زحمت را که چه عرض کنم زیاد برایش ناز کردیم و زیاد ناز خریده ازما اتفاقا گران هم خریده و وقتی خریده که بازارمان سرد سرد سرد بوده !!! وما دوباره بد قولی کردیم )


امروز برای چندمین بار دلم برای قدیما خیلی خیلی تنگ شد ...

کاش مجالی برای اشک بود

البته خیلی هم خندیدم !!!!

ولی گذشت و می دانم دیگر لحظه های رفته باز نمی گردد

آه از یوم الحسرت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 8:14  توسط علیرضارضوان  | 

آنها که چادر مادر غریبمان را ...

با دیدن یک تصویر در اخبار قیام مردم بحرین جیگرم سوخت ...

این دختربچه را ماموران امنیتی آل‌سعود با گاز سمی کشتند

- وای بر مسلمانان بی غیرت

- وای بر غربت شیعه

 وای بر ما که شب را راحت می خوابیم صبح را راحت و بی خیال و اغلب باطل می گذرانیم

و خوشحالیم که چون می گذرد غمی نیست ...

-وای بر ما

- وای بر روز حساب ما

- وای بر سکرات موت ما

- وای بر نفس شیطان زده ما

- هنوز هم دغدغه ما خانه خوب و موبایل خوب و زندگی خوب شده است و دغدغه بعضی ها فقط دینشان است و حفظ چادرشان

- آه چادر دختران شیعه بحرینی را خاکی کردند ...

آنها که چادر مادر غریبمان را ...

یا زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 8:12  توسط علیرضارضوان  | 

تـــــــــــــــــقوا

در وبلاگ تلنگری بر روح مطالبی راجع به تقوا مطرح شده بود که موضوعیتش برام خیلی جالب بود و در آخر نوشته بود که شما تقوا را تعریف کنید در جوابش من نظراتم را عرض کردم و از آنجا که واقعا تلنگری بر روحم بود گفتم که بد نیست اینجا هم بیاورم :

تقوا یعنی خدا باشی در زمین
یعنی هر کاری می خواهی انجام بدی از اول تا آخرش رو قبلش ببینی بعد انجامش بدی
تقوا یعنی بوی اهل بیت بدی میدونی یعنی چی؟ یعنی هر کسی دیدت یا حتی هم کلام شد باهات یادش به امام حسین بیافته
تقوا یعنی هر لحظه عاشق باشی عاشق خدا و بنده های خدا تمام بنده های خدا و منتظر شهادت باشی هر لحظه
تقوا یعنی حتی فکر گناه هم نکنی
تقوا یعنی از حرام دائما دوری کنی
تقوا یعنی از دنیا بریدن یعنی هر چی داری برای خدا بدی
تقوا یعنی عاشق باشی
عشقی که وصف نشود جز با خون
قطره قطره خونت خدا رو راضی کنه تا خونبهات بشه
تا اون دنیا فقط پیش ارباب باشی نه باغ نه حوری نه بهشت نه گل نه بلبل

و اینکه قلب مومن فروشگاه تقواست تنها باید مومن شی

حالا کی اینطوریه؟
خدا رحم کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:58  توسط علیرضارضوان  | 

عطر دعا و مناجات همه جا را پر کرده بود پسرک معصومانه و در حالیکه آرام دستش را بر روی دانه های چوبی تسبیح می گرداند کنارم نشست زیر زیر نیم نگاهی به من انداخت و گفت : اگر کسی تو ای سی سی باشه می میره ؟

گفتم : توی ای سی یو منظورته؟ نه زنده می مونه اگر خدا بخواد

حالا کی هست ؟  گفت : یکی از اقواممونه توی جنگ پاش تیر خورده بوده و الان تصادف کرده حالش بده

گفتم : از خدا بخواه ! از خدا امشب بخواه خوب بشه که هر دعایی امشب بکنی رد خور نداره !

سرم را برگرداندم و نگاهم را به صفحه زرد کتاب جوشن کبیر دوختم . چند لحظه ای گذشت نیم نگاهی به پسرک انداختم انگار زیر لب چیزهایی می گفت و دانه های تسبیح را این طرف و انطرف می برد و کمی سر جایش بی قراری می کرد.

گفتم چی میگی ؟

گفت دارم از خدا می خوام کمکش کنه!

جا خوردم ! گفتم برای همه دعا کن

همینطور که زیر لب چیزی می گفت گفت باشه!

از انجا دیگر از دعا چیزی نفهمیدم...

باز نگاهی به صورت سبزه و معصوم و کوچکش انداختم و فقط نگاهش می کردم همین ...

بعد از لحظه ای سرش را برگرداند گفت کاری نداری؟

گفتم میری؟ گفت آره!

تسبیح را بوسید و به پیشانی و چشمش گذاشت و بلند شد دستی بر شانه هایم گذاشت و رفت... 

فکرم خیلی مشغولش شده بود به خودم گفتم : دیدی فلانی؟ دیدی چقدر راحته ؟

دیدی یه باطن پاک کار سازه؟

دیدی؟ اومد! نشست! خواست! گرفت! رفت...

 و ما یک عمر بر در این خانه ادعای گدایی داریم اما گدایی بلد نیستیم حتی ذره ای!

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست ...

همیـــن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:1  توسط علیرضارضوان  | 

بی سرو سامون شدم

عاشقی دردیـــــــه درمون نــــــداره              دل عاشــــق سرو سامون نداره

دوست اونه که دوستشو نیگاه کنه              اگــــه دردی هـــــم داره دوا کنه

- یاد پرچم سرخ حرمت که افتادم دلم عین لحظه های طوفانی لرزید ...

- من عاشق لحظه ای شده ام  که باد پرچم سرخت را بلند می کرد و جهت قبله را نشانمان می داد و ما مات و حیرات تنها نگاه می کردیم

- آخر باورمان نمیشد

- آنگاه باورمان شد که کف پایمان از داغی سرزمین بین الحرمینت به سر وصدا افتاد

- رفقا و خوبان راهی حرمت ... نه! راهی آغوشت شدند و دوباره دلم لرزید

- آقا عاشقم کردی هرچند نمکدان شکنی کردم اما احساس کردم گرمای دستان پر مهرت را آقا ...

- دوباره شعبان به نیمه رسید و دلم باز لرزید! از خودم! از سیاهی وجودم! از این خود که آرامم نمی گذارد لحظه ای! از دنیای دنی! یا از غربت چهاردهمین غریب! و از فراق عطر سیب حریم یار!

- نیمه شعبان پیش از این داغی سرزمین نینوا بر پوست صورتم گلهای سرخ معطر کاشته بود  گویی جای بوسه لبهای آقا بر صورتم نقاشی شده بود

- دو نیمه شعبان قبل دور خدا در حریم پاکش می گشتیم و لبیک گویان عاشقانه می سوختیم تا ساخته شویم اما ...

- و اکنون این منم و شهری شلوغ و دلی لرزان و قلبی پر گناه و دستانی خالی ...

- آه دلم تنگ است خیلی

- خیلی زیاد

-کمی آرام می شوم آنگاه که ته دلم به لحظه دیدار آسمان هشتم خوش میشود

- آقا دلمان تنگ است

- کربلا نرفتن یک درد است و رفتن صد درد

- دوباره دلم میلرزد ...

جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلوه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 8:24  توسط علیرضارضوان  | 

 

إِلَهِی هَبْ لِی كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْكَ حَتَّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ

الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ

 

خدایا! مرا كمال گسستن از غیر و پیوستن به خودت عطا كن

‏دیده دلهایمان را با فروغ نگاه به خود، روشن سازتا دیده‏های بصیرت دل، حجابهای نور را از هم بر درد

و به كانون عظمت‏برسد

و جانهای ما آویخته درگاه عزت و قدس تو گردد

 

 قسمتی از مناجات شعبانیه

جـــــــــــــــــلوه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 8:10  توسط علیرضارضوان  | 

پس گردنی

۱ - پس گردنی های پدرانه آقا عجیب لذت بخش است

۲ - وای به روزی که لایق یک پس گردنی هم نباشیم

۳ - رحمتشان در زندگیمان جاریست چه بخواهیم چه نخواهیم

   - "غرق نعمتیم حالیمون نیست نمی فهمیم"

   - در آغوش یار آنچنان آرمیده ایم که گویی هیچگاه بیدار نبوده ایم

   - تا دور نشویـــــــم انگار قدر مهربانیش را نمی دانیم انگـــــــــــــار

اما دلمان خوش است که :

۴ - اگر با دیگرانش بود میلی     چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟    چرا؟

۵ - همین

۶- جـــــــــــــــــــــــــــلوه

السلام علیک ایها الامام الرئوف / آقا به جان مادرت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 7:53  توسط علیرضارضوان  | 

برای لحظه ای

- بعد از مدتها صدای مناجات در گوشش پیچید

- برای لحظه ای جرقه ای خورد 

- برای لحظه ای نور ضعیفی فضای تاریک قلبش را کمی روشن کرد

- برای لحظه ای از خواب برخواست

- برای لحظه ای به دور و برش نیم نگاهی انداخت

- برای لحظه ای دلش گرفت و ...

- دوباره به خوابی عمیقتر فرورفت ...

جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلوه

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 8:27  توسط علیرضارضوان  | 

دوباره جا موندیم

اللهم ان لن تکن غفرت لنا فی ما مضی من رجب فغفر لنا فیما بقی منه

دوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره جـــــــــــــــا مـــــــــــــــــــــــــوندیـــــــــــــم

 

 

 

                                جـــــــــــلوه                                 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 6:57  توسط علیرضارضوان  | 

جــــــــــــــــــــلـوه

سلام

تا به خودمون اومدیم دیدیم رسیدیم به جایی که هیچ وقت/ هیچ وقت فکرشو نمی کردیم!!

یه بنده خدا می گفت تا جوونید بدوید و برسید وگرنه گرد پیری که بر چهره ها حک شد دیگر مجالی  برای درک نیست.

وما فقط گوش کردیم همین فقط گوش کردیم و لا غیر

جـــــــــــلوه  یار هر صبح و شام بر ما نازل شده و خوشا به حالش که می فهمه و نگاهی به بالا میکنه و میدوه سمتش

همیشه حسرت لحظه های از دست رفته را خورده ایم دریغ از آن که همین لحظه را در نمیابیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 7:53  توسط علیرضارضوان  |